دیشب خونه بابا بزرگ بودیم تولد بابارو گرفتیم... اخرشب ظرفارو شستیم شانسی گوشیمو نگا کردم دیدم سیالات انداختتم خب
زهر مارم شد دیشب خب
دیشب تا صب کابوس دیدم ... گریه کردم ... ولی بازم مث قبل روی پای خودم وایسادم... ب درک... این نیز بگذرد
..
برچسب:
نویسنده: رویا کاشانی